هنوز هم عذاب می کشم
انگار از این همه ریا و تظاهر خلاصی نیست
روزگار به گونه ایست
که گویا هیچ اتفاقی نیافتاده است
گویا هیچ قلبی نشکسته است
چقدر زندگی کردن برایم تحقیر آمیز شده است
چقدر از خودم متنفرم
تا کی باید محبت را گدایی کرد؟
احساس می کنم هر روز له میشوم
پیر می شوم
دلم می خواست در تو ذوب می شدم
تا از تو باشم
اما تو نمی خواهی
باز هم باکی نیست
تا تو باشی من زنده ام
خوب به خاطر بسپار
تا تو باشی
ساسان
گویا
آخرین باری که ترا خواهم دید
آخرین روز زندگی من است
توبرتری
و خود خوب می دانی
برای آن روز
خنجرت را به زهر بیالای
تا جان به در نبرم
بعد از تو بودن
مردن است
و اگر خلاف این را می خواهی
با من باور کن که:
(آنروز بد هرگز نخواهد آمد)
هرگز
من
صدای عشقم
همان صدای آشنای تنهایی شبهایت
همان صدایی که تورا
به گل سرخ و شقایق نوید می داد
گفتنش سخت است
اما این که می گویی و می بینی رویا نیست
من عشق را آنگونه دوست دارم که تو طالبی
من تورا با همان فاصله هم دوست دارم
آنچه که من و تو به حقیقت می بینیم
زاده خیال نیست
که من تورا هیچگاه به چشم یک رویا ندیدم
زیرا بودی و هست را انکاری نیست
دلباختگی ات را به رخم مکش
که دلم طاقت شنیدن چنین سعادتی را ندارد
من دنیای شگفت انگیزم را در چشمان نیلگونت می بینم
تو در منی و من سنگینیت را احساس می کنم
چشمانت را باز کن
مرا دریاب که سوخته توام
مرا لمس کن
بو بکش
بوی گوشت سوخته به مشام می رسد.
ساسان
ما یکی هستیم
علیرغم همه چیز
تو و من
با هم رنج می بریم
با هم وجود داریم
و تا ابد یکدیگر را دوباره و دوباره می آفرینیم
برای دوست داشتن من
اول خودت را دوست بدار
خود را دوست داشتن خود محوری نیست
دوست داشتن خود
یعنی درک این عقیده که تو تنها تویی
تو هستی که در این کره خاکی زندگی می کنی
و وقتی میمیری
همه امکانات شگفت انگیز تو با تو می میرند
نمی دانم چرا همه ما
بسیار کمتر از آن چه می دانیم می اندیشیم
بسیار کمتر از ان چه دوست داریم می دانیم
و
بسیار کمتر آن چه باید دوست داشته باشیم
دوست می داریم
در واقع
بسیار کمتر از آنیم که هستیم
اگر لحظه ای از به خود رسیدن دست بکشی
شیطان تورا خواهد یافت
امشب کمی آشفته ام
خوب می دانم که تو
در آن قلب کوچک مهربانت
تردید هایی را می پرورانی
خوب می دانم
مه رقیق صبحگاهی چشمان زیبایت
حس بدی را به تو تلقین می کند
ساده می گویم
تو
تنها اتفاق خوب منی
تنها اعتبار بودنم
در من جاری شو
تا حس زیبای روان بودن را بیازمایی
به جای رویایی بودن با چشمان بسته
چشم بگشا
من در کنار توام
ساسان
آمدم بنویسم از تمام خوبیهایی که داری
آمدم تا بار دگر آسمان و دریا را با هم در آمیزم
شاید رنگی به زیبایی چشمانت بیابم
آمدم تا تورا با اقاقی و لاله پیوند دهم
تا همیشه در گلزار دلم باقی بمانی
نمی دانم ترا با کدامین رنگ توصیف کنم؟
چشمان من عاجزند از درک سبز آبی تو
ای تو آن نقطه بی نظیر بودن من
تو نمی دانی که چقدر در منی
واین تنها دغدغه دل من است
ای کاش رها می شدم از بند واژه ها
ای کاش هنوز گرمای نفسهایت گلویم را می نوازید
من ...
ای کاش می توانستم سرم را بشکافم
این مغز طوفانزده بیمار
پر است از چیزهایی که نباید باشد
کمی نوازشم کن
می خواهم بخوابم...
این تنها معجزه تو وتنها راز من است...
ساسان
بدنم تل انبار حرفهاي بديست
افكارم را مار گزيده
كمتر از گذشته احساس خوشبختي مي كنم
دلم مي خواست زود تر تمام شود
اين روز هاي شكنجه آور
روياي داشتن تو حتي هواييم مي كند
كجايي اي مرگ مرموز كه روزي صد بار ترا مي طلبم
اي كاش تو بودي
اي كاش تمام لحظاتم را با تو مي گذراندم
تو تنها خاطره دوستي و دوست داشتن من
چه آرام وزيدي بر زندگي من
و من چه صادقانه پذيراي بوسه بي رياات شدم
من گرفتار تو شدم و تو به من مبتلا
خداي من
چقدر مي توانم ترا دوست داشته باشم
اگر مال من شوي
و اگر نشوي...
خوب یادم هست
آخرین روزهایت را
آخرین حرفهایت را
دلتنگی امروزم را
به ترک تو مدیون خواهم بود
طبع باد پسند تو
با نسیمی می پرید ومن این را می دانستم
خوب یادم هست
زمزمه های عشقت را
در حالی که بوسه هایت مهمانم می کرد
چقدر استادانه از عشاق تقلید می کردی
ومن
چه ابلهانه باورت کردم
مهربانی یک روز
مرا خواهد یافت
ساسان
تار و پود های سوخته ام
خبر از اتفاقی دادند
چقدر ناگوار بود
چقدر سخت
به یک باره
آوارگی را در آغوش کشیدم
ای کاش
شقایق ها نمی سوختند
و پروانه ها نمی مردند
گذر زمان
به ارزانی به دست نمی آید
خداوند در ازائ هر روز خوب
ساعاتی از عمرت را می خرد
و در ازائ هر روز بد هم
چشم بر هم زدنی کافیست
تا تبدیل به بود شوی
از هست به بود
ما از کجا می دانیم
که هستیم یا بودیم
آری
همه چیز در چشم بر هم زدنی
اتفاق می افتد
در بعد اول نمی دانیم چه بر ما گذشته است
نا باوریم
برای دیگران سکوتیم
کمی بعد
فقط ما هستیم و کالبی سرد شبیه به ما
آری این منم
خدایا
چقدر زود
خدایا چرا حالا
چقدر تنها و بی کسم
چقدر پریشان و بی سر و سامان رفتم
آری انقدر سریع و نا باورانه است
که نمی دانیم
هستیم یا بودیم
شما
هستید یا بودید؟
ساسان
آخرش هم اتفاق خواهد افتاد
خاطرم نیست که چطور آغاز شد
آنقدر ناگهانی بود که ...
نمی دانم
شاید
باید این چنین می شد
مرارتهای زندگی
فرصت یادآوری را از من ربود
بود تو برای من همه چیز بود
تمام زندگی من
به خاطر تو
برای تو
و متعلق به توشد
نان شبم شدی
آرامش بسترم
و صبور نا آرامی هایم
هر گاه که خواستم چیزی برایت بگویم
کلمات از کنارم گریختندو
تو ماندی و تردید دوست داشتن من
اما من
دوستت داشتم
تو نمی دانستی اما ماندی
چه کشیدی مهربانم
وای بر من
امشب درگیر واژه غریبی شدم
مرگ
یک روز اتفاق خواهد افتاد
ای کاش لحظات از دست رفته ام
باز می گشت
خدای من
چقدر وقت کم است
ساسان
